* پیوریتنها یا پاک دینان فرقه ای پروتستان که هوادار ساده سازی مراسم و زندگی کلیسایی و نیز سختگیری در امورات مذهبی و اخلاقی اند. ژیوریتن مجازاً به معنای آدم سختگیر در امور مذهبی و اخلاقی، بنیاد گرای مذهبی و خشکه مقدس نیز به کار می رود.
** نیوانگلند یا انگلیس نو که بخش شمال خاوری ایالات متحده را در بر می گیرد و مشتمل است بر ایالات مین، ورمونت، نیوهامشایر، ماساچوست، رود آیلند و کونتیکوت
1-Nina Baym & et.al, The Norton Anthology of American Literature, third edition/ volume 2
در برای رابرت دونکان
رفتن به سوی در سخت است
شکافی این همه کوچک در دیوار آنجا که
نظری که غربت را به طنین در می آورد ،
عطر گلهای وحشی را می آورد در چوبی.
آنچه را می دانستم، می دانم.
گاه ذهنم عذاب آور می شود،
گاهی اوقات خوب و لبریزِ حیات،
و در می یابد زمین را.
اما در را می بینم،
و شناختم دیوار را و خواستم چ وب را،
و اگرمی توانستم به جایی می رسیدم
با پاها و دستها و ذهنم.
بانو، مرا از خود مران
به خاطر انحراف. طبیعت من
مردابی ست از اعتراف لاینحل.
من پیروی می کنم بانو.
من پیش افتادم به سهولت از خویشتن
اتاق را ترک کرده، باغ را یافتم.
من زن را شناختم
در آن، خوابیدیم با هم.
شب مرده به یاد میآورد. در دسامبر
ما دگرگون می کنیم، از هم پاشیده ولی نا متکثر،
دزدانه آن سوی کودکی
آداب تکه تکه شدن را.
سحر قادر مادر است،
آنجا در او برایند دیگری از
همیشگی است، از شکل مکرر، تجدید شتاب،
اشباع حکم.
صدای باغ در سرتاسر اتاق می پیچد.
در دیوار ثابت است چون آینهای که
نشان می دهد پنجره پشت سرت را
و بازمیتاباند سایه ها را.
می توانم حالا بروم؟
می توانم خودم را درهم بشکنم
در شکل مضحکی از تجدید،
از پایداری آنچه که من فضیلت هستم؟
هیچ چیز برای تو ناخوشایند نیست.
درون تو که نیز بلند بالایی
بلندبالاتر، زیباتر.
از دیوار به سویم بیا، می خواهم با تو باشم.
پس داد می کشم بر سرت،
چه کسی می شنود هم چون باد، و دگرگون می شود
متکثر، مانا،
دگرگون می شود در ذهن.
گریزان به سوی در از پا افتادم
مثل یک قفل که از کار می افتد. پس رفت کنان،
لغزان، نشسته
سخت بر کف اتاق نزدیک دیوار.
توکجا بودی.
چه بیهوده، چه باطل.
چیزی برای انجام دادن نیست اما بلند شو.
زانوهام آهن بودند، فرسودم در پرستش، ِتو.
برای آن کسی می خواند، کسی
می نویسد اشعار بهاری، کسی پیاده روی را دنبال می کند.
بانو هماره به شهری دیگر رفته است
و تو همچنان می لغزی بعد او.
درِ بر دیوار به باغ راه می برد
همانجا که در آفتاب
خاتونها در رختهای بلند ویکتوریایی
که مادربزرگم سخن رانده بود از آن.
تاریخ در چهرههای ایشان آواز میخواند.
آنان جوان هستند، دست یافتنیاند
و تو هم به دنبالشان
به خدمت خداوند و حقیقت درمیآیی.
ولی بانو تعریف نشدنیست
اودرِ بر دیوار خواهد بود
به سمت باغ در آفتاب.
من خواهم رفت سخن گویان برای همیشه.
هرگز بدانجا نخواهم رسید.
آه بانو، مرا به یاد آر
همو را که در خدمت تو پیرتر می شود
عاقلتر نه، نه بیشتر از قبل.
چگونه میتوانم تنها بمیرم.
منی که اکنون تنها هستم بعد کجا خواهم بود
چیست که چنین رقتانگیز مینالد
در این اتاق که فقط من هستم؟
به باغ خواهم رفت.
پر از احساس. خواهم فروخت
خود را در جهنم،
در بهشت خواهم بود همچنین.
در را می بینم در ذهن خود،
می بینم آفتاب را در مقابلم بر پهنای کف اتاق
اشاره می کند به من، همچنان که دامن زن
اندکی می جنبد پشت آن.
The Door
by Robert Creeley
for Robert Duncan
It is hard going to the door
cut so small in the wall where
the vision which echoes loneliness
brings a scent of wild flowers in a wood.
What I understood, I understand.
My mind is sometime torment,
sometimes good and filled with livelihood,
and feels the ground.
But I see the door ,
and knew the wall, and wanted the wood,
and would get there if I could
with my feet and hands and mind.
Lady, do not banish me
for digressions. My nature
is a quagmire of unresolved
confessions. Lady, I follow.
I walked away from myself,
I left the room, I found the garden,
I knew the woman
in it, together we lay down.
Dead night remembers. In December
we change, not multiplied but dispersed,
sneaked out of childhood,
the ritual of dismemberment.
Mighty magic is a mother,
in her there is another issue
of fixture, repeated form, the race renewal,
the charge of the command.
The garden echoes across the room.
It is fixed in the wall like a mirror
that faces a window behind you
and reflects the shadows.
May I go now?
Am I allowed to bow myself down
in the ridiculous posture of renewal,
of the insistence of which I am the virtue?
Nothing for You is untoward.
Inside You would also be tall,
more tall, more beautiful.
Come toward me from the wall, I want to be with You.
So I screamed to You,
who hears as the wind, and changes
multiply, invariably,
changes in the mind.
Running to the door , I ran down
as a clock runs down. Walked backwards,
stumbled, sat down
hard on the floor near the wall.
Where were You.
How absurd, how vicious.
There is nothing to do but get up.
My knees were iron, I rusted in worship, of You.
For that one sings, one
writes the spring poem, one goes on walking.
The Lady has always moved to the next town
and you stumble on after Her.
The door in the wall leads to the garden
where in the sunlight sit
the Graces in long Victorian dresses,
of which my grandmother had spoken.
History sings in their faces.
They are young, they are obtainable,
and you follow after them also
in the service of God and Truth.
But the Lady is indefinable,
she will be the door in the wall
to the garden in sunlight.
I will go on talking forever.
I will never get there.
Oh Lady, remember me
who in Your service grows older
not wiser, no more than before.
How can I die alone.
Where will I be then who am now alone,
what groans so pathetically
in this room where I am alone?
I will go to the garden.
I will be a romantic. I will sell
myself in hell,
in heaven also I will be.
In my mind I see the door ,
I see the sunlight before me across the floor
beckon to me, as the Lady’s skirt
moves small beyond it.