بداهه نویسی با بهار و به اندروا رسیدن زبان

هو

مأوی، هیم،آناهید

بیرون بود          پیچیان

بود؟

فارا، آنها نمی گذاشتند.

افیلیا بیرون تری از نور ، بودی درمه

هیم- زنانه

فراخواندن به جشنی برای درختها                     بود؟

آنا، هیمبانا ایستاده.

و میریختش،

داشت فقط داشت

اش می هش

که افتاد روی چیزی،

نگاه هم می کرد؟

چیزی نمی گفت. دندانهاش چسبید به هم

ریتا، ماوی، سیدارتا نِیید   اید (فقط ایستاده بود

دعوت به چیدن میل به نحوی پیچان

تاده... چیزی افتاده روی انحنا با تنی

آبشار اش؟ نه. می ریخت اط

ایستاده روی انحنا                  (آخرش دید، قطعاً فقط داشت نوعی گیاه

و به نوعی عادت کرد

هاپانو. سرود فرهیختن با درخت انجیر در معابد کوهستان (چید؟

هیپانو فرادو میپا ساتو همیشه آنا

آنها از دستشان به

از جای دیگر در دستشان می ریخت (آنا! هیپانو آمد از پایین دست و عادت کرد

همه آنان بی خود دستشان را (مگر نایستاده بودی؟

از بین دندانهاش رنگ را دیدم

 هوا از پایین

خودش روبرو، به اندروای خود

غلتید و آمد بیرون (ندید که تو ...

(چیزی جا مانده بود برگشت؟

هیم، تنفس. لوزی که سخت ریزان. به اندرسو سردتر از...

 ناپیدا گشت

 از بینِ خاکستر به اندروا-هیم

آنیتا-هیم

 

باز گشتن در زیر آب- مارپیچی از پولیکا

 

(ما نمی دانیم که آنها در باغ ...)

(روشن بود، چیزی

آتنا، هاسانو                            درکشیدن میل را- 

آنا، هاکانو ، آنا                        (دراز کشید خودش را

به میل در خاکی دم در حالت هوییدن (نمی دانی؟

خودش را طوری پایین دست جالیز در کشتن سبزیجات

و عادت کرد

دیدن خودش در سطح جالیز را

Vivaldi,                  

                 Hana   malanno pipa vivo                   

سرود فرهیختن.               هاپانو ریمالدو هاپا؟

نمی دانیم

کشید یا... (نرفت

نه ، حتماً خودش بود که دراز کشید یا رفت؟

آنا، از سطح به گوجه فرنگی در پهن شدن به آبراه میان درختها

سیدا، - آنا- از بین قارچها-خودش- خم شد

چید و رفت؟

(نه، پیدا کرد اط ، و چسبید به دستش          و ندیدن مرا...

 بالاتر از پلاستیک پر کرد سهم خودش را و ریخت زیر انجیر

(مطمئن هستی که بالاتر چیدش و ریخت؟

آنا، هاپانو سیدا پرید (چید

اید (رفت؟

 

نه، هاپا  سی تو هاپانو سرود سرریختن، هاپا فقط ویوالدی نه خودش را کشید سرود فرهیحتن هاپا

Catharsis hip Pandora                          

ایختن و طفره رفتن

سرود برای آنا

Viva Milady

 Miranda               

  Apano                             

 خودش را، و عادت کرد خودش را

هیما، هاناتو؟

نمی دانیم هاپانو پیاده،   یادش افتاد هاپا

سی تو، مالانو  پی وی  حاشا کردن،  سرود پرهیختن

پخته شدن: بلوغ در سپیدی انار: فرا رفتن آب در پوست درخت

جان گرفتن

هاپانو سی وا، (سفر به جنوب  واوا،  سرودِ

   Tik takT Be  parhikhtan

و عادت کرد

 

یادش افتاد، درخشش در غرب، به رودی از بندهش

آنیتا، خمیده به مانند یک جوان

(معابد آناهیتا در بیشاپور، به شکل یک سازه چارگوش

Hipa sitiado

همش، سرود به کناره رسیدن، به اندروای خودت   یادش را خریدن 

سرود پریوار

خودش را و ریخت

هاپا همش یک پک زد و رفت و عادت کرد به پشت اتاق

باریک شد

خودش را به فدای، 

باریک تر  در افق

چند پرنده

همش

                   و  kianchi hamash pilasco sin ko 

Hafkis                            

چند چرنده را دید و همش یک پک زد رفت وسط باغچه و عادت کرد ندیدن مرا

به دور خودش، چند پرنده  (عادت کرد؟

همش همین؟

سرود فاصله انداختن در نیمکتی به میان کاجها و از کنار چشم رمیدن را و خودش را برد  (همش همین ؟

برد  خودش   را (همش یه پک زد؟

 

 

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


از رضا رحیمی تا دانشگاه ما

بعضی دوستان انتقاد کرده اند از به روز نشدن ما و کم کاری در کتابت شعر و نقد. فضای حاکم فعلی، برای من -که تعمیم نداده باشم- زمینه های نوشتن را فراهم نمی کند و به جز چند شعر،‌ پروژه هایی که آوار شده اند بر سرم حتی وقتی تمام می شوند و دفاع از پایان نامه، وِاقعا هیچم از لحاظ نوشتن و این جور چیزها. برای چندین ماه در شوک رفتن ناباورانه رضا به سر بردم و پس از آن فقط تلاش برای ادامه دادن و نیفتادن بود. احساس می کنم پس از 30 سال زندگی، فقط چرخیده ام و پیچیده ام درمیان راهروهای دانشگاه ها و خوابگاه های عزیز!  از وضعیت خودم جا می خورم که هیچ گاه انتظارم در آغاز ورود به دانشگاه اصفهان-مهرماه 78- برای 10 سال بعد این نبود. ارتباط منطقی میان تحصیلات و اشتغال در فضای فعلی ایران، گزاره ای بی معنا و گاه مزخرف است. من-با کارشناسی ارشد- مجبورم روزانه و به جهت امرار معاش و حدیثهای مفصلش، با برخی آدمها تعاملاتی را برقرار سازم که با یک حساب سرانگشتی سرتاپای این قراردادهای احمقانه و پروژه های اعصاب خوردکن، برای این بنده ی سراپاتقصیر، زیانمندی هایی به بار داشته که تو فرض کن آن «سود » مادی مثل کرم شبتاب در مقابل هزاران چراغ نئون بوده و الکی چرخ زدنها برای یک لقمه نان داغونم کرد، تا آنجا که بعضی وقتها به سرم می زند که ول کنم بروم جایی پرت و از نو زندگی را با تمام مولفه های برسازنده ای که دارد، برای خودم تعریف کنم. در فضای فعلی آکادمیک ما با افرادی طرفیم که دروغ، ریاکاری و محافظه کاری مطلق روح آنها را به یغما برده است و بیشتر تداعی کننده ماشینهای خودکار در یک سیستم برنامه ریزی شده اند تا «دانشجو»، «کارمند» و «استاد». فقدان سرزندگی و نشاط علمی-تحقیقی در سایتهای آکادمیک ایران، گاه آنها را به مکانهایی بی محتوا، سودازده و ملال آور مبدل کرده است.«زیراب زنی»، این اصطلاح رایج در فضای متشتت فرهنگی ما، به هنر شارلاتانهایی تبدیل شده است که به زور کلاسهای کنکور، سوابق و گاه پول وارد مقاطع مختلف تحصیلی در دانشگاه های کشور  شده اند. ما با افرادی به نام دانشجو معاصر و هم مکان شده ایم که «سرکوب سیستماتیک» و «ملال زده کردن فضای آکادمیک» دو کارکرد مهم آنها به شمار می رود. در چنین فضایی انتظار برای وقوع «شکوفایی علمی» و «برنامه های توسعه درازمدت» که از سوی حاکمیت تعریف و بر آن تاکید شده، بیشتر به انتظار برای رهایی در تمثیل فرد معلق میان مارها و چاهی عمیق  می ماند.

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :


سال مرگ رضا رحیمی

با سلام. همان طور که همه می دانند دوست عزیر، شاعر و منتقد گرانقدر رضای رحیمی عزیز در دی ماه سال گذشته از دست ما رفت. بی تردید رضا رحیمی نقشی موثر و راهبردی در جریان شعری اصفهان به خصوص در اواخر دهه شصت و سرتاسر دهه هفتاد داشت. همه یادشان هست که او چگونه بی هیچ چشمداشت مالی به جلسات شعر،‌فرهنگسراها و دانشگاه ها می رفت تا شعر بخواند و از شعر بگوید؛ تا نسلهای جوانتر کارهای خود را به او ارایه کنند و او با همان گشاده رویی و مهربانی بررسی شان کند.

یادم نمی رود، یک سالی بود به دانشگاه اصفهان آمده بودم (سال٧٨) تا ادبیات بخوانم؛‌بودن در شهری که هیچ کس را در آن نمی شناسی و به معنای واقعی غریب هستی سخت است. یک سالی گذشت؛ عصرها می رفتم محدوده سی و سه پل کنار رودخانه یا زیر درختها می نشستم با دفترچه کوچک قرمز رنگی که با خود از شیراز آورده بودم و پر از شعر بود و باز پرترش می کردم. یک روز در کنار رودخانه، نزدیک میدان انقلاب نشسته بودم و داشتم می نوشتم که صدایی خطابم کرد: شاعری؟! برگشتم، جوانی بود خوش رو، خیره و تا حدودی جدی و البته تا حد زیادی تکیده. گفتم: چیزهایی می نویسم،‌شما هم باید شاعر باشید. آمد نشست و چندتایی از کارهایم را برایش خواندم. خوشش آمد و سریع دعوتم کرد تا عصر آن روز به خانه هنرمندان اصفهان برای جلسه شعر بروم... آری و این گونه بود که من با رضای عزیز آشنا شدم و این اشنایی بیشتر برای من پربار بود که او دریچه دیگری را رو ب عالم و ادبیات برای من گشود...

مرگ رضار رحیمی مرگ یک انسان معمولی نیست، او فی نفسه نمادی بود از یک نسل عاشق ادبیات ولی جنگ زده و غریب. نسلی دچار شکست، عصیان و سرکوب.

ادامه دارد...

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


از چغابنوت تا ارمغان فرهنگی

در فلات یا نجد ایران که همیشه سرزمین خشک یا نیمه خشکی بوده در طول تاریخ تنها دو منطقه کمربند شمال و جلگه خوزستان دارای مزیت های نسبی جوی برای محیط زیست و کشاورزی نسبت به دیگر نقاط نجد بوده اند. جلگه خوزستان به دلیل همین مزیت ها و ویژگی های دیگری چون هموار بودن و نیز واقع شدن در ساحل آب های آزاد که طبعا برای تجارت و مراودات در ازمنه باستان یکی از محدود راه های ممکن به شمار می رفته، همواره  از مهم ترین مناطق و حوزه های تمدنی این فلات از پیشاتاریخ بدین سو به شمار می آمده است. به گونه ای که شوش به عنوان قدیمی ترین شهر دنیا شناخته می شود (بین هفت تا هشت هزار سال پیش).

قدیمی ترین آثار سکونت روستا نشینان اولیه در غرب زاگرس و چغا بنوت درشمال خوزستان یافت شده‌ و کهن‌ترین نشانه‌های تمدن انسانی، مربوط به ۵۰۰۰ سال ق. م. است که از آن میان، در ایران تمدن شهر سوخته در سیستان، تمدن ایلام در خوزستان و... پیدا شده ‌است.

دو رویداد مهم در هزاره سوم پ.م. که تأثیرگذار در زندگی ساکنان فلات ایران و خصوصاً دشت خوزستان است عبارت است از کشف فلز آلیاژی مفرغ  و قدرت یافتن سلسله ایلامی پادشاهی اوان در شمال دشت خوزستان .  در این منطقه نظام مادرسالارى حاکم بوده و الهه ها در رأس خدایان ایلام پرستش مى شده اند؛ از جمله الهه شهر شوش، مرکز ایلام و الهه­یی دیگر در کوه­هاى شرقى انشان.

در دوره های بعدی چون هخامنشی تا ساسانی و بعد از اسلام هم این دیار اهمیت راهبردی و سیاسی-فرهنگی زیادی داشته است. در سفرنامه این بطوطه جهانگرد مراکشی می‌خوانیم:

«سر انجام به شهر تستر (شوشتر) رسیدم که در قلمرو اتابک و سر حد بین دشت وکوهستان است. شهری بزرگ، زیبا، خرم و دارای پالیزهای نیکو و باغهای عالی است این شهر محاسن زیاد و بازارهای معتبر دارد و از شهرهای قدیمی است. در دو طرف رودخانه باغ قرار دارد و محاذی دروازه دسبول مانند بغداد و حله جسری از کشتیهای کوچک درست کرده‌اند، میوه در تستر فراوان است، خیرات و برکات این شهر بسیار و بازارهای آن در خوبی بی‌مانند می‌باشد.»

 

وجود مراکز علمی و فرهنگی همچون دانشگاه جندی شاپور در این استان دال بر اهمیت و رونق این منطقه‌است که استادان بزرگ دانش را از سراسر جهان گرد هم آورده بوده‌ است. این دانشگاه را نسطوریان مسیحی ایجاد کردند. این دانشگاه پزشکی که به دستور شاپور اول (۲۴۱-۲۷۱ م) بنیان نهاده شد. توسط شاپور دوم(ذوالاکتاف) مرمت و بازسازی گشت و در زمان انوشیروان تکمیل و توسعه یافت و....

***

 

منظور این که اگر مجله ارمغان فرهنگی که به نظر نگارنده مهم ترین و موثرترین مجله ادبی کشور در حال حاضر است، با مرکزیت خوزستان و آبادان به همت شاعر و منتقد عزیز داریوش معمار منتشر می شود و حالا شماره نهم و دهم آن هم بردولت آبادی پیشخوان کتابفروشی ها و دکه ها قرار گرفته،  عجیب که نیست هیچ، بلکه به نظر حقیر برای خوزستان کم است و اگر بود کمی نگاه فرهنگی در میان مسؤولان آن وقت می شد دید که نه فقط در خوزستان، بلکه در جای جای این دیار، در سیستان، لرستان، فارس، شمال، کردستان و الخ صدها «ارمغان فرهنگی» عزیز منتشر می شود هر هفته و هر روز، ولی افسوس که نه . القصه، خوزستان در دوران معاصر هم، قبل و بعد از انقلاب ۵٧،  چهره های مهمی را به سینما، تئاتر، ادبیات و ... هدیه کرده است که از آن میان می توان به احمد محمود، ناصر تقوایی، صفدر تقی زاده، سید علی صالحی اشاره کرد.شیخ مرتضی انصاری عالم بزرگ شیعی، ابونواس شاعر بزرگ عرب و شیخ محمدتقی شوشتری هم از این دیارند.

در این شماره ارمغان فرهنگی، همین طور که می بینید از دولت آبادی عزیز بخشی از یک کتاب با نام «نون نوشتن» منتشر شده و همین طور از شمس لنگرودی دوست داشتنی قسمتی از رمان «شکست خوردگان را چه کسی دوست دارد؟» شعرهایی از یدا... رویایی، فرخنده حاجی زاده، بهزاد خواجات، غاده سلمان، چارلز بوکوفسکی و .... را در بخش شعر ارمغان فرهنگی می خوانیم.

در بخش نقد کتاب هم بازخوانی رمان فرهاد حیدری گوران یعنی،«نفس تنگی» به قلم نگارنده این سطور با نام «حادمتن، غربت زبانی و گسست از زادبوم» آمده است. موسا بندری هم در این بخش به سراغ «پیکاسو در آبهای خلیج فارس» باباچاهی رفته که بسیار خواندنی است. من در تهران ارمغان فرهنگی را از نشر چشمه، امروز صبح خریدم و لابد در کتابفروشی های معتبر دیگری مثل ثالث هم هست. تا بعد حق نگاه دار همه دوستان. 

 

 

 

 

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


تکمله ای بر هق هق آسمان در تهران

بعد از سلام- خیلی وقت بود یا وقت نداشتم یا هم اصلا حوصله  ای نبود تا در وبلاگ متن تازه ای بگذارم. تو این مدت البته تعدادی شعر، نقد و البته بخش هایی از پایان نامه ام را نوشتم. این را هم بگویم که نقدی راجع به رمان «نفس تنگی» اثر دوست گرامی فرهاد گوران تحریر کردم که به زودی در یکی از مجلات ادبی منتشر می شود.

راجع به پایان نامه گفتم؛ اول این که خیلی دلمشغولم کرده و دلم هم به کار نمی ره تا بشینم تمومش کنم. هر چند که فرصت تحصیلیم بی نهایت نیست قطعا و باید هر طوری شده مختومش کنم و خیالم لااقل از این یکی راحت بشه. ثانیا در باره موضوعش؛ اسم پایان نامم هستش:  کار خانگی زنان در اسلام و رویکردهای فمینیستی. حقیقتا می خواستم از همون اول کار یه موضوع با محوریت ادبیات زنان بردارم که مدیر گروه محترم با این جمله که « این موضوع کاربردی نیست و به درد نمی خوره» بدجوری زد توی ذوقم و رسما مانع شد تا تقی به توقی خورد و این موضوعی رو که گفتم شروع کردم. تا حالا هم خوب پیش اومدم ولی این که حالا دلم نمی کشه ادامش بدم واقعا تبدیل به یک درگیری ذهنی بزرگ واسم شده. به محض دفاع شروع می کنم به گذاشتن بخش هایی ازش تو وبلاگ اگه عمری باقی بود.

بعد این که امروز که بارون می اومد و تا همین حالا هم ادامه داره خیلی فضای تهرانو تغییر داده. صیح که پا شدم باورم نمی شد که این آسمون و کوه ها همون کوه و آسمون همیشگی  باشند که تار و اخمو و حال به هم زنند و آدم اصلا دلش نمی کشه سرشو بالا بکنه و به آسمون خدا نگاهی بیندازه از بس که هیچی دیده نمی شد نه رنگی و نه تو شب ها ستاره ای یا بویی از حیات. اما حالا که اینها رویت پذیرند و شفاف و زیبا -هرچند که خیلی زودگذر و فانی- نعمتیه واسه ما مردم بیچاره ای که ساکن این ده بزرگیم و هیشکی هم ککش نمی گزه از این همه سرب و ذرات سرگردان تو این هوا، حالا بچه ها، بزرگسالا و از همه بدتر مریضای قلبیو تصور کنید که می خوان تو این شهر «نفس» بکشند، نعمتیه همین یک چکه بارون به خدا.  حتی یه نم هم غنیمتیه واسه این شهر  خفقون گرفته و خاک بر سرش شده. راستی کو اون تهران، شهر زیبایی ها و اون عالمه باغ تو «شمرون همیشه سبز» کو باغشهر تهران؟

من که دلم خیلی گرفته و احساس خورد شدگی شدیدی تو درونم می کنم. احساس می کنم مغزمو دزدیدن و حالا تو یک جای نمور و تاریک دارن با پتک می کوبن توش.

تو یاهو، قسمت هواشناسی  دیدم که هواشناسی ها پیش بینی رگبارهای پراکنده رو واسه فردا دارن. بعد -العهده علی الراوی!- جمعه کاملا آفتابی اما شنبه و یکشنبه دوباره بارون شروع می شه. کاشکی شروع بشه تا یک هفته همین طور بریزه. یادمه قدیما می گفتن وقتی از شنبه شروع بشه بارون تا شنبه بعد ادامه داره. البته هواشناسی ها که این جوری نگفتن و ظاهرا یکشنبه تموم می شه و تا هفت-هشت روز بعدش هم هیچ خبری از گریه اسمون نیست.

بدجوری دوست دارم یه گوشه ای باشم خلوت خلوت تا یه مدت طولانی. تا بعد عزت عالی مستدام.

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


بدون عنوان

در عین حال تخریب

جاریست این قریب

تودست مرا نمی بینی؛ یعنی عین حال می لرزد و نمی نویسد

ای جان دل تا آن که:

کلاسیک یعنی تخریب

پراکنده_ سیگار از این عکس

کپک در پلاستیک

مادرم آنجا دراز کشیده است

آویزان به گوشواره ی آگاهانیدنِ تن از

جای واره ی پوسیدن

توُ پستو یعنی همین بلند می شوم از جام و این نمی رسم به جای واره ی

بسپار به شمار هیچ تن این نفس از همین طرح واره ی               بوسیدن

مادرم آنجا رو دار قالی خمیده هست یعنی عین حال تو

زنگ می زنی و من می شنوم ولی

از آبشار پژواک این همه ریختنِ آوارِ گلها رو یعنی

مادرم همین طور خیره ماند که تو چرا از آن همه تپه

یا از این حروف در زبان مادریت که چرا

من در همان ذیل، آن همه ذیل

در خط سیل تعمید در ریزش این آوار تو را می نوشتم و تو هیچ همین طور

در همین زمان که همین طور می خمی_

رو انگشت با فایده و به تمکین می خمی

با     لا    ماند

فایده

یعنی این همه با    به تشدید دست مرا از پهلوت رد نمی کنی

بافا،عدِه ای  روشن

 ِ ده ای  رو این پک سیگار    زیر، با تمکین و دوباره ای به تعمیدها

تو از یک دروازه

مرا    این طور نبین که حاشا نمی کنم سرپایین و آهسته   وَ

بخوان این قاعده ی توُ راه زاییدن

و هم چنین به تأکید          مرا اردک را که راه می رود بخوان

وخاک    ببوس

از این همه

به قافیه پوسیدنِ تن من از آبشار

جاریست    وُ                                                       اًغریب

تَق تَق کن تو خروارها و

و توپوسیدن

و به یادآر ساعتهای شبانگاهی را به تمهید                                            

 

 

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


کریلی-2

رابرت دونکان Robert Duncan (چپ) و رابرت کریلی Robert Creeley (راست)، ونکور،‌ BC، سالهای دهه ی هفتاد

ملاحظاتی درباره­ی حیات و آثار رابرت کریلی

   رابرت کریلی یک بار گفته بود: "من از واژه ی شعر و تمام آن چیزهایی که به آن پیوسته بود احتراز می کردم اما عاقبت با آن دمساز شدم. به طور خلاصه شعر گرایش مناسبی برای جوانی که با سبک زندگی نیو انگلندی* و فرهنگ پیوریتن‌ها بزرگ شده بود به حساب نمی آمد، بالاخص اینکه پیوریتنها** از مفاهیمی مثل کلام و احساسات دوری می کردند." علی رغم « تحرک هماره بی قرار و نا آرامی» که کریلی از آن به مثابه الگویی در زندگی خود یاد می کند آثار وی روابط شان را با پس زمینه ی نیوانگلندی خوداز دست نداده اند که این امر در اقتصاد کلام و سرچشمه­های طبیعی شعر او مشخص بوده و پیوریتانیسم همچون میراثی ماندگار در آثار او وجود دارد. گزینش واژگان او مضایقه­گرانه است(منتقدی یک بار در 1967 خاطرنشان کرد که %80 واژگان او تک سیلابی­ست) اما تا حدی آثار او واکنشی است در برابر سخت­گیری­ها و محدودیت­های پیوریتانیسم، همچنان که بسامد بالای رفتارهای زبانی او با مباحث اروتیستی و تنی گواهی بر این مدعاست. همچون ویلیام کارلوس ویلیامز کریلی نقش شعر را همچون یک خودداری ویران­گر و خلق امکانی برای رابطه می­بیند ولی اشعار کریلی خصوصاً برای روشی که ستیز بین ذهن خودآگاه و غرایز جسمانی را اداره و افشایی که از خود ارجاعی بی وقفه ی ذهن می کنند جالب است. رابرت کریلی به سال 1926درماساچوست به دنیا آمد. پس از مرگ پدر پزشکش وقتی که او تنها 4 سال داشت، با خواهرش، هلن به سرپرستی مادرخود پرورش یافتند و در همین سال بود که رابرت چشم چپش را از دست داد. در 1943 به دانشگاه هاروارد رفت اما فقط پس از یک سال از آنجا بیرو ن آمد و به پشتیبانی سرویس رزمی آمریکا AFSدر برمه و هندوستان پیوست. در 1946 به هاروارد بازگشت اما یک سال بعد دوباره بی آنکه مدرکی بگیرد ترک تحصیل کرد. در 1946برای بار نخست ازدواج کرد. او و زنش برای یک دوره در کیپ کد زندگی کردند؛ جایی که او هر روز با قایق به سرکلاسهایش در هاروارد می رفت و سپس در مزرعه ای در نیوهمپشایرسکونت کردند ودر آنجا او به پرورش جوجه پرداخت! کریلی در 1950 همراه یکی از دوستانش، یاکوب لید، کوشید تا مجله ای ادبی راه اندازی کند و در این راه با هر نویسنده ای که می شناخت نامه نگاری کرد؛ در این بین یکی از پاسخ دهندگان چندین شعر از چارلز السون برای کریلی فرستاد. هر چند مجله هرگز منتشر نشد ولی مکاتبه ای میان السن و کریلی در همین سال آغاز شد که منجر به ارسال هزاران! نامه گردید. از 1951 تا 1955 رابرت کریلی و آن، همسرش همراه سه فرزند خود به تشویق دوستشان، مارتین سیمور-اسمیت و همسرش جنت، در جزیره ی اسپانیایی مالورکا رحل اقامت افکندند ودر همین جزیره بود که آنها انتشاراتی «دایورز» را بنا نهاده و شروع به انتشار آثاری از پل بلک برن،رابرت دونکان، چارلز السون و دیگران زدند. کریلی تقریباً نیمی از آثار منثورمنتشر شده اش را، در همین دوره ی مالُرکا نوشت که مشتمل است بر: مجموعه ای از قصه های کوتاه با نام «جویندگان طلا» و رمانی با نام «جزیره».در 1955 او دعوت السن را برای پیوستن به کالج بلک مونتین mountain college black پذیرفت؛ جایی که او مجله ی بلک مونتین ریویو black mountain review را تأسیس و سردبیری کرد. السن مشکل کریلی را در زمینه ی نگرفتن مدرک از هارارد حل کرد با دادن مدرک بلک مونتین به او. کریلی می گوید: السن به من چگونه نوشتن را یاد داد نه اینکه شعرهایی را بنویسم که او نوشته بود بلکه شعرهایی را بسرایم که از آنِ خودم باشند. این امر تفاوتی شگرف و خاص است. کریلی پس از گرفتن مدرک از بلک مونتین در همانجا به تدریس پرداخت، وقتی در 1957 این کالج تعطیل شد کریلی به سانفرانسیسکو رفت و با جک کرواک و آلن گینزبرگ ملاقات کرد و در همانجا بود که با جکسون پولاک دوست شد. کریلی در 1958 شغل آکادمیک خود را با تدریس در آکادمی Albuquerque آغاز کرد و در 1960 کریلی مدرکی دیگر از دانشگاه نیومکزیکو دریافت کرد. در 1967 به دانشکده ی ادبیات انگلیسی «بلک مونتین 2» در دانشگاه بوفالو رفت و تا 2003 که مسئولیتی در دانشگاه براون به او واگذار شد درآنجا ماند. رابرت کریلی سرانجام در طلوع 30 مارس 2005، در ادسای تگزاس درگذشت. پی نوشت­ها * پیوریتنها یا پاک دینان پروتستان‌های هوادار ساده سازی مراسم و زندگی کلیسایی و نیز سختگیری در امورات مذهبی و اخلاقی و مجازاً به معنای آدم سختگیر در امور مذهبی و اخلاقی؛ بنیاد گرای مذهبی و خشکه مقدس ** نیوانگلند یا انگلیس نو که بخش شمال خاوری ایالات متحده را در بر می گیرد و مشتمل است بر ایالات مین، ورمونت، نیوهامشایر، ماساچوست و رود آیلند و کونتیکوت :منبع Nina Baym & et.al, The Norton Anthology of American Literature, third edition/ volume 2 و ویکی پدیا انگلیسی ملاحظاتی درباره­ی حیات و آثار رابرت کریلی رابرت دونکان(چپ) و رابرت کریلی(راست)، سالهای دهه ی هفتاد رابرت کریلی یک بار گفته بود: "من از واژه ی شعر و تمام آن چیزهایی که به آن پیوسته بود احتراز می کردم اما عاقبت با آن دمساز شدم. به طور خلاصه شعر گرایش مناسبی برای جوانی که با سبک زندگی نیو انگلندی* و فرهنگ پیوریتن‌ها بزرگ شده بود به حساب نمی آمد، بالاخص اینکه پیوریتنها** از مفاهیمی مثل کلام و احساسات دوری می کردند." علی رغم « تحرک هماره بی قرار و نا آرامی» که کریلی از آن به مثابه الگویی در زندگی خود یاد می کند آثار وی روابط شان را با پس زمینه ی نیوانگلندی خوداز دست نداده اند که این امر در اقتصاد کلام و سرچشمه­های طبیعی شعر او مشخص بوده و پیوریتانیسم همچون میراثی ماندگار در آثار او وجود دارد. گزینش واژگان او مضایقه­گرانه است(منتقدی یک بار در 1967 خاطرنشان کرد که %80 واژگان او تک سیلابی­ست) اما تا حدی آثار او واکنشی است در برابر سخت­گیری­ها و محدودیت­های پیوریتانیسم، همچنان که بسامد بالای رفتارهای زبانی او با مباحث اروتیستی و تنی گواهی بر این مدعاست. همچون ویلیام کارلوس ویلیامز کریلی نقش شعر را همچون یک خودداری ویران­گر و خلق امکانی برای رابطه می­بیند ولی اشعار کریلی خصوصاً برای روشی که ستیز بین ذهن خودآگاه و غرایز جسمانی را اداره و افشایی که از خود ارجاعی بی وقفه ی ذهن می کنند جالب است. رابرت کریلی به سال 1926درماساچوست به دنیا آمد. پس از مرگ پدر پزشکش وقتی که او تنها 4 سال داشت، با خواهرش، هلن به سرپرستی مادرخود پرورش یافتند و در همین سال بود که رابرت چشم چپش را از دست داد. در 1943 به دانشگاه هاروارد رفت اما فقط پس از یک سال از آنجا بیرو ن آمد و به پشتیبانی سرویس رزمی آمریکا AFSدر برمه و هندوستان پیوست. در 1946 به هاروارد بازگشت اما یک سال بعد دوباره بی آنکه مدرکی بگیرد ترک تحصیل کرد. در 1946برای بار نخست ازدواج کرد. او و زنش برای یک دوره در کیپ کد زندگی کردند؛ جایی که او هر روز با قایق به سرکلاسهایش در هاروارد می رفت و سپس در مزرعه ای در نیوهمپشایرسکونت کردند ودر آنجا او به پرورش جوجه پرداخت! کریلی در 1950 همراه یکی از دوستانش، یاکوب لید، کوشید تا مجله ای ادبی راه اندازی کند و در این راه با هر نویسنده ای که می شناخت نامه نگاری کرد؛ در این بین یکی از پاسخ دهندگان چندین شعر از چارلز السون برای کریلی فرستاد. هر چند مجله هرگز منتشر نشد ولی مکاتبه ای میان السن و کریلی در همین سال آغاز شد که منجر به ارسال هزاران! نامه گردید. از 1951 تا 1955 رابرت کریلی و آن، همسرش همراه سه فرزند خود به تشویق دوستشان، مارتین سیمور-اسمیت و همسرش جنت، در جزیره ی اسپانیایی مالورکا رحل اقامت افکندند ودر همین جزیره بود که آنها انتشاراتی «دایورز» را بنا نهاده و شروع به انتشار آثاری از پل بلک برن،رابرت دونکان، چارلز السون و دیگران زدند. کریلی تقریباً نیمی از آثار منثورمنتشر شده اش را، در همین دوره ی مالُرکا نوشت که مشتمل است بر: مجموعه ای از قصه های کوتاه با نام «جویندگان طلا» و رمانی با نام «جزیره».در 1955 او دعوت السن را برای پیوستن به کالج بلک مونتین mountain college black پذیرفت؛ جایی که او مجله ی بلک مونتین ریویو black mountain review را تأسیس و سردبیری کرد. السن مشکل کریلی را در زمینه ی نگرفتن مدرک از هارارد حل کرد با دادن مدرک بلک مونتین به او. کریلی می گوید: السن به من چگونه نوشتن را یاد داد نه اینکه شعرهایی را بنویسم که او نوشته بود بلکه شعرهایی را بسرایم که از آنِ خودم باشند. این امر تفاوتی شگرف و خاص است. کریلی پس از گرفتن مدرک از بلک مونتین در همانجا به تدریس پرداخت، وقتی در 1957 این کالج تعطیل شد کریلی به سانفرانسیسکو رفت و با جک کرواک و آلن گینزبرگ ملاقات کرد و در همانجا بود که با جکسون پولاک دوست شد. کریلی در 1958 شغل آکادمیک خود را با تدریس در آکادمی Albuquerque آغاز کرد و در 1960 کریلی مدرکی دیگر از دانشگاه نیومکزیکو دریافت کرد. در 1967 به دانشکده ی ادبیات انگلیسی «بلک مونتین 2» در دانشگاه بوفالو رفت و تا 2003 که مسئولیتی در دانشگاه براون به او واگذار شد درآنجا ماند. رابرت کریلی سرانجام در طلوع 30 مارس 2005، در ادسای تگزاس درگشت. ذیلاً شعر «در» کریلی به همراه ترجمه اش تقدیم می شود.

پی نوشت­ها

 * پیوریتنها یا پاک دینان فرقه ای پروتستان‌ که هوادار ساده سازی مراسم و زندگی کلیسایی و نیز سختگیری در امورات مذهبی و اخلاقی اند. ژیوریتن مجازاً به معنای آدم سختگیر در امور مذهبی و اخلاقی، بنیاد گرای مذهبی و خشکه مقدس نیز به کار می رود.

** نیوانگلند یا انگلیس نو که بخش شمال خاوری ایالات متحده را در بر می گیرد و مشتمل است بر ایالات مین، ورمونت، نیوهامشایر، ماساچوست، رود آیلند و کونتیکوت

منابع:

 1-Nina Baym & et.al, The Norton Anthology of American Literature, third edition/ volume 2

2-  ویکی پدیا انگلیسی

3- http://jacketmagazine.com: عکس از سایت

در                                                                        برای رابرت دونکان                                                                  

رفتن به سوی در سخت است

شکافی این همه کوچک در دیوار آنجا که

نظری که غربت را  به طنین در می آورد ،

عطر گلهای وحشی را می آورد در چوبی.

 

آنچه را می دانستم، می دانم.

گاه ذهنم عذاب آور می شود،

گاهی اوقات خوب و لبریزِ حیات،

و در می یابد زمین را.

 

 

اما در را می بینم،

و شناختم دیوار را و خواستم چ وب را،

و اگرمی توانستم  به جایی می رسیدم

با پاها و دستها و ذهنم.

 

بانو، مرا از خود مران

به خاطر انحراف. طبیعت من

مردابی ست از اعتراف لاینحل.

من پیروی می کنم بانو.

 

من پیش افتادم به سهولت از خویشتن

اتاق را ترک کرده، باغ را یافتم.

من زن را شناختم

در آن، خوابیدیم با هم.

 

شب مرده به یاد می­­آورد. در دسامبر

ما دگرگون می کنیم، از هم پاشیده ولی نا متکثر،

دزدانه آن سوی کودکی

آداب تکه تکه شدن را.

 

 

سحر قادر مادر است،

آنجا در او برایند دیگری از

همیشگی است، از شکل مکرر، تجدید شتاب،

اشباع حکم.

 

صدای باغ در سرتاسر اتاق می پیچد.

در دیوار ثابت است چون آینه­ای که

نشان می دهد پنجره پشت سرت را

و بازمی­تاباند سایه ها را.

 

می توانم حالا بروم؟

می توانم خودم را درهم بشکنم

در شکل مضحکی از تجدید،

از پایداری آنچه که من فضیلت هستم؟

 

هیچ چیز برای تو ناخوشایند نیست.

درون تو که نیز بلند بالایی

بلندبالاتر، زیباتر.

از دیوار به سویم بیا، می خواهم با تو باشم.

 

پس داد می کشم بر سرت،

چه کسی می شنود هم چون باد، و دگرگون می شود

متکثر، مانا،

دگرگون می شود در ذهن.

 

گریزان به سوی در از پا افتادم

مثل یک قفل که از کار می افتد. پس رفت کنان،

لغزان، نشسته

سخت بر کف اتاق نزدیک دیوار.

 

 

توکجا بودی.

چه بیهوده، چه باطل.

چیزی برای انجام دادن نیست اما بلند شو.

زانوهام آهن بودند، فرسودم در پرستش، ِتو.

 

برای آن کسی می خواند، کسی

می نویسد اشعار بهاری، کسی پیاده روی را دنبال می کند.

بانو هماره به شهری دیگر رفته است

و تو همچنان می لغزی بعد او.

 

درِ بر دیوار به باغ راه می برد

همانجا که در آفتاب

خاتون­ها در رخت­های بلند ­­ویکتوریایی

که مادربزرگم سخن رانده بود از آن.

 

تاریخ در چهره­های ایشان آواز می­خواند.

آنان جوان هستند، دست یافتنی­اند

و تو هم به دنبالشان

 به خدمت خداوند و حقیقت درمی­آیی.

 

ولی بانو تعریف نشدنی­ست

اودرِ بر دیوار خواهد بود

به سمت باغ در آفتاب.

من خواهم رفت سخن گویان برای همیشه.

 

هرگز بدانجا نخواهم رسید.

آه بانو، مرا به یاد آر

همو را که در خدمت تو پیرتر می شود

عاقل­تر نه، نه بیشتر از قبل.

 

 

چگونه می­توانم تنها بمیرم.

منی که اکنون تنها هستم بعد کجا خواهم بود

چیست که چنین رقت­انگیز می­نالد

در این اتاق که فقط من هستم؟

 

به باغ خواهم رفت.

پر از احساس. خواهم فروخت

خود را در جهنم،

در بهشت خواهم بود همچنین.

 

در را می بینم در ذهن خود،

می بینم آفتاب را در مقابلم بر پهنای کف اتاق

اشاره می کند به من، همچنان که دامن زن

اندکی می جنبد پشت آن.

 

The Door

by Robert Creeley 


for Robert Duncan

It is hard going to the door 
cut so small in the wall where
the vision which echoes loneliness
brings a scent of wild flowers in a wood.

 

What I understood, I understand.
My mind is sometime torment,
sometimes good and filled with livelihood,
and feels the ground.

 

But I see  the door ,
and knew the wall, and wanted the wood,
and would get there if I could
with my feet and hands and mind.

 

Lady, do not banish me
for digressions. My nature
is a quagmire of unresolved
confessions. Lady, I follow.

 

I walked away from myself,
I left the room, I found the garden,
I knew the woman
in it, together we lay down.

 

Dead night remembers. In December
we change, not multiplied but dispersed,
sneaked out of childhood,
the ritual of dismemberment.

 

Mighty magic is a mother,
in her there is another issue
of fixture, repeated form, the race renewal,
the charge of the command.

 

The garden echoes across the room.
It is fixed in the wall like a mirror
that faces a window behind you
and reflects the shadows.

 

May I go now?
Am I allowed to bow myself down
in the ridiculous posture of renewal,
of the insistence of which I am the virtue?

 

Nothing for You is untoward.
Inside You would also be tall,
more tall, more beautiful.
Come toward me from the wall, I want to be with You.

 

So I screamed to You,
who hears as the wind, and changes
multiply, invariably,
changes in the mind.

 

Running to  the door , I ran down
as a clock runs down. Walked backwards,
stumbled, sat down
hard on the floor near the wall.

 

Where were You.
How absurd, how vicious.
There is nothing to do but get up.
My knees were iron, I rusted in worship, of You.

 

For that one sings, one
writes the spring poem, one goes on walking.
The Lady has always moved to the next town
and you stumble on after Her.

 

 The door in the wall leads to the garden
where in the sunlight sit
the Graces in long Victorian dresses,
of which my grandmother had spoken.

 

History sings in their faces.
They are young, they are obtainable,
and you follow after them also
in the service of God and Truth.

 

But the Lady is indefinable,
she will be the door in the wall
to the garden in sunlight.
I will go on talking forever.

 

I will never get there.
Oh Lady, remember me
who in Your service grows older
not wiser, no more than before.

 

How can I die alone.
Where will I be then who am now alone,
what groans so pathetically
in this room where I am alone?

 

I will go to the garden.
I will be a romantic. I will sell
myself in hell,
in heaven also I will be.

 

In my mind I see  the door ,
I see the sunlight before me across the floor
beckon to me, as the Lady’s skirt
moves small beyond it.

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


رابرت کریلی-1

      پدران                          مترجم: ر. حاتمی                     

پراکنده، اریب

 پژمرده صورتان یک ردیف

یک صعود از مملو

جایی خاص برای یک

سرشتهای در اوج فروتن

چشم اندازی از سرنوشتهای مشترک

در زمستان بعد، زمینه ای

از برف مانده که پوسید

در کناره ها ذیل ِ

آن همه، آنجا ذیل ِ

پدرانم، زنانِ

پژمرده ی آنها، دوستان،

خانواده٬ همگی طنین انداز شدند

شجره نامه ها ملموس تر

مکان جسمانی ملموس تر

هوای اینجا راه

دارد پس می رود به «واترتاون»

یا پایین به گور ِ

مادرم، گورِ پدرم، نه

حالا این تشدید صوتِ

هر کدام که بود، فقط

مانایی اش، اَش، خاموشیِ

غریبش، حالت راکدش

تهی بودنش، لبه ی تیز

ش می برد دستها را

تا نگهش دارد، سخت نگه دارد، می خواهد

زمینه را، می خواهد این زمینه ی یخی را.

*

رابرت کریلی، حوالی 2005، عکس از سایت بوفالورپرت

  Fathers   

Scattered, aslant

faded faces a column

a rise of the packed

peculiar place to a

modest height makes

a view of common lots

in winter then, a ground

of battered snow crusted

at the edges under

it all, there under

my fathers their

 faded women, friends,

the family all echoed,

names trees more tangible

physical place  more tangible

the air of this place the road

going past to Watertown

or down to my mother's

grave, my father's grave, not

now this resonance of

each other one was his, his

survival only, his curious

reticence, his dead state,

his emptiness, his acerbic

edge cuts the hands to

hold him, hold on, wants

the ground, wants this frozen ground.

1986

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


 

با سلام و تشکر از دوستانی که به این وبلاگ تشریف می آورند، به زودی با ترجمه ی شعرهایی از رابرت کریلی شاعر امریکایی(مرگ در ٢٠٠۵) در خدمتتان خواهم بود، فعلاً خداحافظ. 

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


اندر احوالات مهتاب و ملاحظاتی پیرامون خرمشهر

 

 ماه به کشمیر جاوید می تافت٬ صبر کن

داوودْ تاریخ به این تافت٬ تاریخ گاهی

سراسر شب« یک غم سخت زیبا*

زمان و سوگند به دختر که شعراز تاریخ

ناب فسانه ای را                  تلاوت

گمان ای ناب٬ این حقیقت را به خاطر سپار ای شمس

زمان به راحتی کاوید سانه ای 

 قشنگ گل نارهای آبی٬ نه مهتاب ای غروب که توش غم

دل زایید بلد بود که اسمت را      

  با این خرابْ تبِ سانه ها٬ لب با ماه یا کوپه ها

یا هر آنکه خواهی سا٬ ناب مرا در جای٬ جام در نازْ لاچنین مرا به رقص رها کن

آه توصیف که خرما رنگ بود             

میشی یا گویی مَه طاق می رانْد تاک و افسوس که

باری٬ این ماه گاهی مَه دستور٬زا

        جان در پارس ماهی می تاخت 

پات گل نارهایی به شوخ گاه              هَم

    

داوودْ تاریخْ ماه   گو   آهی  سان در پناهِ تو آهی سان در پناهِ                  نوش گه

داوودتایی نه معلوم٬ فاصلَه

ای عزیز تا این جای     گَ ه

ای عزیز تاب داری این گاهِ بازی٬ جای گه   نه صبح٬ معلوم است تو

 

تا این سایی نه مثل   

بلد نی ای خانه گاهی

چارعدد نارنج٬ شبستان را این خیال٬ باطل نیست یا هست که خانه تایی  

معدود٬بکاهی روی 

سالی که خرم شهر...

وایی بدین سرانجام بسوجد

پس ها کن در دلم

نی پیرهنم که نِشست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* نیما یوشیج

  
نویسنده : روح الله حاتمی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :